علوم سیاسی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٦ - گزيده اي از مباحث سياسي در کليله و دمنه - عزيزي طاهره
گزيده اي از مباحث سياسي در کليله و دمنه
عزيزي طاهره
تاريخ دريافت: ٧/١٠/٨٥
تاريخ تأييد: ١٥/١١/٨٥
مقدمه
کليله و دمنه يکي از کتابهاي ارزشمند ادب فارسي و نمونهاي براي اندرزنامه نويسي در تاريخ ايران است. برخي از بخشهاي اين کتاب را به دستور انوشيروان از هندوستان به ايران آوردند و با افزودههايي به پهلوي ترجمه کردند. در سده دوم هجري، ابن مقفع آن را به عربي ترجمه کرد و رودکي در زمان سامانيان آن را به شعر فارسي در آورد. اصل آن از بين رفته و ابيات پراکندهاي از آن به جا مانده است. در سال ٥٣٦ هجري، ابوالمعالي نصرالله منشي، دبير بهرام شاه غزنوي کليله ابن مقفع را با نثري فصيح و زيبا به صورت آزاد به فارسي برگرداند و مطالبي هم بر آن افزود. نثر کتاب از لحاظ استواري انشاء و ترکيب عبارات و داشتن اسلوب عالي و آراستگي و پيراستگي زبان و مفردات کم نظير است. از آنجا که نويسنده در اين کتاب به سجع، موازنه و آوردن اشعار و امثال فارسي و عربي و آيات و احاديث پرداخته است. بسياري از منتقدان کار او را سرآغاز نثر مصنوع فارسي و کتاب وي را نمونه عالي آن سبک به حساب آوردهاند.
کليله و دمنه به سفارش شخص خاصي نوشته نشده است. مطالب موجود نمايانگر سنتهاي آن دوره است. تصور کلي و جمعي سياست و تدبير ملک و اخلاق عملي اقوام را، دست کم در حوزه هند، ايران و عربستان نشان ميدهد. همچنين ميتوان اين کتاب را الگويي براي فرهنگ سياسي ايران در نظر گرفت؛ بدين گونه که صرفاً ترجمه سادهاي از کتاب پنجاتنترا تلقي نميشود. استاد خانلري ميگويد: کار برزويه پزشک، ترجمه ساده يک کتاب از زبان هندي به زبان پهلوي نبوده، بلکه تأليفي از چند مأخذ بوده است که از آن جمله دو کتاب معروف را ميشناسيم و اصل هندي بعضي ديگر از ميان رفته است.
توجه زياد به اين کتاب به دليل آن است که اين کتاب سخنگوي چهارچوب فرهنگي ايرانيان است و از زبان بهايم، وحوش و مرغان نقل ميشود که دو فايده دارد: ١. در سخن، مجال تصرف يابند و هر حرفي که ميخواهند بزنند و راحت و کامل ادا کنند؛ ٢. اين پندها و حکمتها را حکما براي استفاده مطالعه کنند و نادانان براي افسانه خوانند.
با مطالعه علمي و دقيق کليله و دمنه به اين مهم پي خواهيم برد که کتابي بسيار ارزشمند در امر سياست و مملکتداري است. در مجموعه حاضر سعي شده که گزيدهاي از مباحث سياسي کليله و دمنه گزينش و ارائه گردد.
حقوق مردم بر ملوک
در کليله و دمنه به حقوق رعيت بر ملوک براي حفظ و ثبات ملک تأکيد فراواني شده است. در باب سوّم نقل شده است که وقتي کبوترها اسير دام صياد شدند و به دستور رئيس خود به سمت لانه موش حرکت کردند، موش ابتدا ميخواست بندهاي پاي رئيس کبوترها را پاره کند، وي قبول نکرد و از دلايل حقوق کبوترها بر خود سخن گفت:
... ايشان را از آن روي بر من حقّي واجب شده است و چون ايشان حقوق مرا به طاعت و مناصحت بگزاردند و به معونت و مظاهرتِ ايشان از دست صياد بجستم، مرا نيز از عهده رياست بيرون بايد آمد و مواجب سيادت را به ادا رسانيد... .
در جاي ديگر، حقوق رعيت را اين گونه بيان ميکند:
از حقوق رعيت بر ملک آن است که هر يک را بر مقدار مروت و يکدلي و نصيحت به درجهاي رساند و به هوا[١] در مراتب تقديم و تأخير نفرمايد و کساني را که در کارها غافل و از هنرها عاطل[٢] باشند بر کافيانِ[٣] هنرمند و داهيان[٤] خردمند، ترجيح و تفضيل روا ندارند که دو کار از عزايم[٥] پادشاهان غريب نمايد. حليتِ[٦] سر بر پاي بستن و پيرايه پاي بر سر آويختن و ياقوت و مرواريد را در سرب و ارزيز[٧] نشاندن[٨] در آن تحقير جواهر نباشد، لکن عقلِ فرماينده به نزديک اهل خرد مطعون[٩] گردد و انبوهي ياران که دوربين و کاردان نباشند عين مضرت است و نَفاذِ[١٠] کار با اهل بصيرت و فهم تواند بود نه به انبوهيِ انصار و اعوان.
... نشايد که پادشاه خردمندان را به خمول اسلاف فرو گذارد و بيهنران را به وسايل موروث، بيهنرِ مکتَسَب، اصطناع[١١] فرمايد، بلکه تربيت پادشاه بر قدر منفعت بايد که در صلاحِ ملک از هر يک بيند... و موش مردمان را هم سرايه و هم خانه است، چون موذي ميباشد او را از خانه بيرون ميفرستند و باز اگر چه وحشي و غريب است چون بدو حاجت و از او منفعت است به اکرامي هر چه تمامتر او را به دست آرند و از دست ملوک براي او مرکبي سازند.
... پادشاه بايد که خدمتکاران را از عاطفت و کرامتِ خويش چنان محروم ندارد که يکبارگي نوميد گردند و به دشمنان او ميل کنند و چندان نعمت و غنيت[١٢] ندهد که به زودي توانگر شوند و هوسِ فضول[١٣] به خاطر ايشان راه جويد و اقتدا به آداب ايزدي کند و نص تنزيل عزيز را امام سازد،... تا هميشه ميان خوف و رجا روزگار ميگذراند نه دليري نوميدي برايشان صحبت کند... و نه طغيان استغنا بديشان راه جويد.
حقوق ملوک بر مردم
... از حقوق پادشاهان بر خدمتکاران گزاردِ حق نعمت و تقرير ابوابِ مناصحت است و مشفقترِ زيردستان اوست که در رسانيدن نصيحت مبالغت واجب بيند و به مراقبت جوانب مشغول نگردد و بهتر کارها آن است که خاتمتِ مرضي و عاقبت محمود دارد و دل خواهترِ ثناها آن است که بر زبان گزيدگان و اشراف رود و موافقترِ دوستان اوست که از مخالفت بپرهيزد و در همه معاني مواسا کند و پسنديدهترِ سيرتها آن است که به تقوا و عفاف کشد و توانگرترِ خلايق اوست که بطر[١٤] نعمت بدو راه نيابد و ضجرتِ محنت بر وي مستولي نگردد که اين هر دو خصلت از نتايج طبع زنان است.
... واجب است بر کافه خدم و حشم مَلک که آن چه ايشان را فراز آيد از نصيحت باز نمايند و مقدار دانش و فهم خويش معلوم راي پادشاه گردانند که مَلِک تا اتباع خويش را نيکو بشناسد و بر اندازه راي و رويّت و اخلاص و مناصحتِ هر يک واقف نباشد از خدمت ايشان انتفاعي نتواند گرفت و در اصطناع ايشان مثال نتواند داد... و هر که هست بر اندازه تربيت از و فايده توان گرفت و عمده در همه ابواب اصطناع ملوک است.
مشورت و مشاورين
اَوَّلُ الحزم المشورة و پوشيده نماند که مشاورت بر انداختن[١٥] رأيهاست، و رايِ راست به تکرار نظر و تحصينِ[١٦] سر حاصل آيد... امضاي عزيمت پيش از مشورت از اخلاقِ مقبلانِ خردمند دور افتد.
.. و ايزد تعالي که پيغامبر را مشاورت فرمود نه براي آن بود تا راي او را که به امدادِ الهام ايزدي و فيض الهي مؤيد بود و تواتر[١٧] وحي و اختلاف[١٨] روحالامين عليهالسلام بدان مقرون، مددي حاصل آيد، لکن اين حکم براي بيان منافع و تقريرِ فوايدِ مشورت نازل گشت تا عالميان بدين خصلت پسنديده متحلّي[١٩] گردند و لَهُ الحمد حمد الشاکرين و واجب باشد بر خدمتکاران که چون مخدوم تدبيري انديشد در آن چه به صواب پيوندد او را موافقت نمايند و اگر عزيمت او را به خطا ميلي بينند وجه فسادِ آن مقرر گردانند و سخن به رفق و مدارا رانند.
صفات و ويژگيهاي مشاورين
... چون مرد دانا و توانا باشد مباشرتِ[٢٠] کار بزرگ و حمل بار گران او را رنجور نگرداند و صاحب همت و روشن رأي را کسب کم نيايد و عاقل را تنهايي و غربت زيان ندارد...
در باب بوف و زاغ، بين بومان و زاغان دشمني پيدا آمد، ملک زاغان به نصيحت مشاور عاقل خود گوش داد و پيروز شد، ولي ملک بومان براي راه چاره از مشاورين خود کمک خواست ولکن به صحبتهاي مشاور عاقلتر خود اعتنايي نکرد و رأي و نظر ديگر را ترجيح، و شکست خورد، مشاور ملک زاغان صفات مشاور ملک بومان را که به نصايحش توجهي نشد چنين بر ميشمرد.
... آن که هيچ نصيحت از مخدوم نپوشانيدي، اگر چه دانستي که موافق نخواهد بود و به سخط و کراهيت خواهد کشيد و در آن آداب فرمانبرداري نگاه داشتي و عنفي و تهتکي جايز نشمردي و سخن نرم و حديث به رسم ميگفتي و جانب تعظيمِ مخدوم را هر چه به سزاتر رعايت کردي و اگر در افعال وي خطايي ديدي، تنبيه در عبارتي باز راندي که درِ خشم بر وي گشاده نگشتي، زيرا که سراسر بر بيان امثال و تعريضات شيرين مشتمل بودي و معايب ديگران در اثنايِ حکايت مقرر ميگردانيدي و خود سهوهاي خويشتن در ضمن آن ميشناختي و بهانهاي نيافتي که او را بدان مؤاخذت نمودي.
... و هر وزير و مشير که جانب مخدوم را از اين نوع تعظيم ننمايد و در اشارت، حقِ اعتماد نگزارد او را دشمن بايد شناخت.
آسيبشناسي نظام سياسي
... آفت ملک شش چيز است: حرمان[٢١] و فتنه و هوا و خلافِ روزگار[٢٢] و تنگخويي و ناداني. حرمان آن است که نيکخواهان را از خود محروم گرداند و اهل رأي و تجربت را نوميد فرو گذارد؛ فتنه آن که جنگهاي ناپيوسان[٢٣] و کارهاي ناانديشيده حادث گردد و شمشيرهاي مخالف از نيام برآيد و هوا، مولع[٢٤] بودن به زنان و شکار و سماع[٢٥] و شراب و امثال آن، خلاف روزگار، وبا قحط و غرق و حرق و آنچه بدين ماند و تنگخويي، افراط خشم و کراهيت و غلو در عقوبت و سياست. و ناداني، تقديم نمودن ملاطفت در مواضع مخاصمت و به کار داشتن مناقشت[٢٦] به جاي مجاملت.[٢٧]
سرپيچي از امر ملوک
در کليله و دمنه، مردم از آن جهت حقي بر ملوک دارند که از آنان اطاعت ميکنند، در نتيجه اطاعت از فرمان اهميت فراوان دارد و يکي از آفتهايي که ميتوان براي نظام سياسي نام برد اين است که مردم از فرمان حاکم اطاعت نکنند، البته قابل ذکر است که در اين صورت روابط ملوک و رعيتي به هم نميخورد.
ملوک و اتباع
... همه تدبيرها سخره تقدير است و هر چند خردمند پرهيز بيش کند و در صيانت نفس مبالغت بيش نمايد به دام بلا نزديکتر باشد.
پادشاه موفق آن است که کارهاي او به ايثار[٢٨] صواب نزديک باشد و از طريق مضايقت دور. نه کسي را به حاجت تربيت کند و نه از بيم عقوبت روا دارد و پسنديدهتر اخلاقِ ملوک رغبت نمودن است در محاسنِ صواب و عزيز گردانيدن خدمتکارانِ مرضيِ اثر.
مخدوم در چشم سه طايفه سبک نمايد: بنده فراخ سخن که ادبِ مفاوضتِ مخدومان نداند و گاه و بيگاه در خاست و نشست و چاشت و شام با ايشان برابر باشد و مخدوم هم مزاح دوست و فحاش و از رفعت و نخوتِ سياست بيبهره، و بنده خائنِ مستولي بر اموال مخدوم، چنان که به مدت مال او از مال مخدوم در گذرد و خود را رجحاني صورت کند، و بندهاي که در حرم مخدوم بياستحقاق منزلتِ اعتماد يابد و به مخالطتِ[٢٩] ايشان بر اسرار واقف گردد و بدان مغرور شود.
فايت گشتن فرصتها
... و هر که از آتش بستر سازد و از مار بالين کند خواب او مهنا[٣٠] نباشد و از آسايش آن لذتي نيابد. فايده سَداد[٣١] راي و غزارتِ[٣٢] عقل آن است که چون از دوستان دشمني بيند و از خدمتکاران نخوتِ مهتري مشاهدت کند در حال اطرافِ کارِ خود فراهم گيرد و دامن از ايشان در چيند و پيش از آن که خصم، فرصتِ چاشت بيابد براي او شامي گواران سازد، چه دشمن به مهلت قوت گيرد و به مدت عُدّت يابد.
و عاجزترِ ملوک آن است که از عواقب کارها غافل باشد و مهماتِ مُلک را خوار دارد و هر گاه که حادثه بزرگ افتد و کار دشوار پيش آيد موضع حزم و احتياط را مهمل گذارد و چون فرصت فايت گشت و خصم استيلا يافت نزديکانِ خود را متهم گرداند و به هر يک حوالت کردن گيرد.
و از فرايض احکامِ جهانداري آن است که در تلافيِ خللها پيش از تمکُّن[٣٣] خصم و از تغلب دشمن مبادرت نموده شود و تدبير کارها بر قضيت سياست فرموده آيد و به خداع[٣٤] و نفاقِ دشمن التفات نيافتد و عزيمت را تقويتِ رأيِ پير و تأييد بخت جوان به امضا رسانيده شود. چه مال بيتجارت و علم بيمذاکرت و مُلک بيسياست پايدار نباشد.
نبود امنيت و ناامني
امنيت يکي از مؤلفههاي بسيار مهم براي پايداري نظام سياسي است. امنيت سياسي، اقتصادي، قضايي و... اگر در جامعهاي وجود نداشته باشد ثروت و سرمايه انسانها، کالاهاي فرهنگي و... از آن جامعه به جامعه امنتر ميگريزند.
يکي ديگر از ناامنيها، ناامني سياسي است. اين که انسان حتي در برابر گفتار و نوشتار خود منتظر عقوبت باشد امري بسيار مخرب براي نظام سياسي است.
... يکي از سکرات ملک آن است که هميشه خائنان را به جمال رضا آراسته دارد و ناصحان را به وبال سخط[٣٥] مأخوذ.
... غافلترِ ملوک آن است که بيگناهان ازو ترسان باشند و در حفظ ممالک و اهتمام رعايا نکوشد و ويرانترِ شهرها آن است که درو امن کم اتفاق افتد.
فضيلت عفو و بخشش
يکي از مباحثي که در کتاب کليله و دِمنه آمده، عفو و بخشش است که از رابطه بين حاکم و رعيت گفت و گو ميشود. اگر رعيت خطايي کرد، درِ بخشش هميشه باز باشد. البته برخي از گناهان براي امنيت جامعه مضرّ است، در نتيجه بايد به گونهاي رفتار شود که تابعين احساس رضايت داشته باشند، زيرا... ملک بيتبع[٣٦] نتوان داشت... رعيت نيز بايد بدانند که براي خطاي ديگران به مرجع قانون مراجعه کنند. ... سزاوارتر کس به قبول حجت و سماع مظلمت ملوک و حکاماند.
و از طرف ديگر،... مخدوم چنان بايد که بسطتِ دلِ او چون دريا بينهايت و مرکزِ حلمِ او چون کوه باثبات باشد نه سعايت اين را در موج تواند آورد و نه فورتِ خشم آن را در حرکت....
اخلاق سياسي پادشاه
اين کتاب، نوعي سياستنامه است که توصيههايي به پادشاه در خصوص مملکتداري ميدهد. يک گونه از اين توصيهها در خصوص اخلاق پادشاه است که در قسمتهاي مختلف به آن اشاره شده است. مثل گفتار سنجيده و به دور از فحاشي، رازداري و... . در ذيل برخي از آنها ميآيد.
١. نرمخويي
... و ببايد دانست که ايزد تعالي بندگان خويش را مکارم اخلاق آموخته است و بر عاداتِ ستوده، تحريض کرده و هر که را سعادتِ اصلي و عنايت ازلي يار و معين بود، قبله دل و کعبه جانِ وي احکام قرآن عظيم باشد و از سياقت اين آيت معلوم گردد که بناي کارها بر رفق و لطف ميبايد نهاد و در همه ابواب مدارا و مواسا معتبر شناخت. قال النبي(ع) «اِنّ الرِفقَ لَوکانَ خلقاً لما رَأَي الناس خلقاً اَحسَنَ منهُ، و اِنّ الحُزقَ لوکان خلقاً لما رَأَي الناسُ خلقاً اَقبَحَ منهُ؛ به درستي که اگر نرمخويي و مدارا آفريدهاي ميبود، مردم آفريدهاي بهتر از او نميديدند و به درستي که اگر تندخويي آفريدهاي ميبود، مردمان آفريدهاي زشتتر از وي نميديدند.»
... دو تن از شادکامي بينصيب باشند: عاقلي که به صحبت جاهلان مبتلا گردد و بدخويي که از اخلاقِ ناپسنديده خود به هيچ تأويل خلاص نيابد.
٢. گذشت
گذشت، نتيجه نرمخويي است. پادشاه در صورتي که گذشت نداشته باشد نميتواند پيروان صادق و وزيران لايق و مشاوران دلسوز در اطراف خود جمع کند.
... ثقت خردمندان به چهار کس مستحکم نگردد: ماري آشفته، و ددي گرسنه و پادشاهي بيرحمت و حاکمي بيديانت... «اقيلو ذوي الهيئاتِ عَثَراتهم؛ از لغزشها و خطاهاي خداوندان خصال پسنديده در گذريد.»
٣. کمآزاري
.. ببايد دانست که هر کرداري را پاداشي است که هر آينه به ارباب آن برسد و به تأخيري که در ميان افتد مغرور نشايد که آنچه آمدني است نزديک باشد اگر چه مدت گيرد.
... بر رنج ديگران صبر کن چنانکه بر رنج تو صبر کردند... «کَما تَدينُ تُدان؛ همانگونه که پاداش يا کيفر ميدهي به تو پاداش يا کيفر داده ميشود» هر چه کرده شود مکافات آن از نيکي و بدي بر اندازه کردار خويش چشم ميبايد داشت. اخلاق خود را به رفق و کمآزاري آراسته گردان و خلق را مترسان تا ايمن تواني زيست... .
٤. استماع سخن ناصحان
... پادشاه موفق آن است که تأمل او از خواتم کارها قاصر نيايد و نظر بصيرت او به اواخر اعمال محيط گردد و نهمت[٣٧] به اختيار کمآزاري و ايثار نکوکاري مصروف دارد و سخن بندگان ناصح را استماع نمايد.
٥. اجتناب از غدر و بيقولي
... هيچ عيب ملوک را چون غدر و بيقولي نيست که ايشان سايه آفريدگارند عزاسمه در زمين، و عالم بيآفتابِ عدلِ ايشان نور ندهد و احکام ايشان در دما و فروج و جان و مالِ رعايا نافذ باشد... .
٦. در نظر داشتن خوبيها و گم نکردن نيکيها
اين وصف [گم کردن نيکيها] چهار تن را زيبا نمايد: آن که جور و تهوّر را فضيلت شمرد و آن که به رأي خويش معجب باشد و آن که با دزدان الف گيرد و آن که زود در خشم شود و دير به رضا گرايد.
٧. نيکويي کردن در حال قدرت
... دو تن هميشه اسير اندوه و بسته غم باشند: يکي آن که نهمت به بد کرداري مصروف دارد و ديگر آن که در حال قدرت نيکويي کردن فرض نشمرد. مدت دولت و تمتع نعمت به دنيا ايشان را اندک دست دهد و غم و حسرت در آخرت بسيار.
٨. رجوع به حق
... بر ملوک لازم است براي نظام ممالک و رعايت مصالح بر مقتضاي اين سخن رفتن که «الرجوع الي الحقّ اَولي من التمادي في الباطل؛ بازگشتن به سوي حق بهتر است از ماندن در باطل.»
٩. دوري از افراد نادان و همنشيني با دانايان
... مردم دو گروه است: حازم[٣٨] و عاجز. و حازم هم دو نوع است: اول آن که پيش از حدوث و معاينه[٣٩] شر چگونگيِ آن را بشناخته باشد و آن ديگران در خواتم کارها دانند او در فواتح آن به اصابت رأي بدانسته باشد و تدبير اواخر آن در اوايل فکرت بپرداخته «اوّل الفکر آخر العمل» چون نقش واقعه و صورت حادثه پيدا آمد در آن غافل و جاهل و عاقل يکسان باشند و زبان نبوي از اين معنا عبارت کند: «الامور تشابهت مقبله فاذا اَدبَرت عَرَفَها الجاهل کما يعرفُها العاقل؛ کارها به هنگام روي آوردن به هم شبيهاند، امّا چون پشت کردند و گذشتند نادان آنجا را هم چنان بشناسد که دانا ميشناسد.» چون صاحب رأي بر اين نسق به مراقبت احوال خويش پرداخت در همه اوقات، گردن کارها در قبضه تصرف خود تواند داشت و پيش از آن که در گرداب افتد خويشتن به پاي آب تواند رسانيد... .
و دوم آن که چون بلا بدو برسد دل از جاي نبرد[٤٠] و دهشت و حيرت را به خود راه ندهد و وجه تدبير و عين صواب بر وي پوشيده نماند.. .
و عاجز و بيچاره و متردد رأي و پريشان فکرت در کارها حيران و وقت حادثه سراسيمه و نالان، نهمت بر تمنّي مقصور و همت از طلب سعادت قاصر.
گزينش و استخدام کارگزاران
هر نظام سياسي براي گزينش کارگزاران و انتخاب صاحب منصبان رويههايي دارد. در کليله و دمنه، باب زرگر و سياح داستان ملوک است در معنيِ اصطناع (گزينش) به خدمتکاران و ترجيح جوانب صواب در استخدام ايشان تا مقرر گردد که کدام طايفه قدرِ تربيت نيکوتر شناسند و شکرِ آن به سزاتر گزارند. که ... زينت و زيب ملوک خدمتکارانِ مهذب و چاکرانِ کافيِ کارداناند... .
١. شناختن موضع اصطناع و محلّ اصطفا
... و قويتر رکني در اين معنا شناختن موضع اصطناع و محل اصطفاست؛ چه پادشاه بايد که صنايع[٤١] خود را به انواع امتحان بر سنگ زند و عيار رأي و رؤيت[٤٢] و اخلاص و مناصحتِ هر يک معلوم گرداند و مُعوّل[٤٣] در آن تصون[٤٤] و عفاف[٤٥] و تورع[٤٦] و صلاح را داند که مايه خدمت ملوک سداد است و عمده سداد خداترسي و ديانت و آدمي را هيچ فضيلت از آن قويتر نيست که پيغامبر گفت: «کُلّکُم بنو آدَمَ طَفُّ الصّاعِ بالصّاعِ، ليس لِاَحدٍ علي احدٍ فضلُ اِلّا بالتقوي؛ همه شما فرزندان آدم هستيد و در نقص و کاستي با هم برابريد و کسي را بر کسي برتري نيست جز به سبب پرهيزگاري و تقوي.»
و صفت وَرَع آنگاه جمال گيرد که اسلاف به نزاهت[٤٧] و تعَفّف[٤٨] مذکور باشند و به صيانت و تَقَشُّف[٤٩] مشهور و هرگاه که سلف را اين شرف حاصل آمد و صحّت انتمايِ[٥٠] خلف بديشان از وجهِ عفت والده ثابت گشت، و هنرِ ذات و محاسنِ صفات اين مفاخر را بياراست، استحقاق سعادت و استقلال ترشيح[٥١] و تربيت روشن شود و اگر در اين شرايط شبهتي ثابت شود. البته نشايد که در معرض محرميت افتد و در اسرار مُلک مجال مداخلت يابد که از آن خللها زايد و اثر آن به مدت پيدا آيد و مضرت بسيار به هر وقت در راه باشد و به هيچ تأويل منفعتي صورت نبندد... .
٢. توجه به صدق و راستي و امانت خدمتکار
... صدق خدمتکار و احتراز او از تحريف و تزوير و تفاوت و تناقض بايد که هم تقرير پذيرد و راستي و امانت در قول و فعل به تحقيق پيوندد. چه وصمتِ دروغ، عظيم است و نزديکان پادشاه را تحرز[٥٢] و تجنب از آن لازم و فريضه باشد و اگر کسي را اين فضيلت فراهم آيد تا به حقگزاري و وفاداري شهرتي تمام نيابد و اخلاص او در حق ديگران آزموده نشود شقت پادشاهانِ با حزم هرگز بدو مستحکم نگردد که سست بُروت[٥٣] دون همت قدر انعام و کرامت به واجبي نداند و به هر جانب که باران بيند پوستين بگرداند و کافيِ خردمند و داهي هنرمند جان دادن از اين سمتِ کريه دوستتر دارد.
... هفت تن خدمت تمام عمر تباه کردند: آن که احسان و مروّت خود را به منّت و اذيت باطل کند و پادشاهي که بنده کاهل و دروغ زن را تربيت فرمايد و مهتري درشتخوي که عقوبت او بر مبرَّتِ[٥٤] او بچربد و مادري مشفق که در تعهّدِ فرزند عاقّ مبالغت نمايد و آزاد مردي سخي که بد عهدِ مکّار را بر وديعتِ خويش متعهد پندارد و آن که به بد گفتِ دوستان فخر کند و آن که زاهدان را از عقيدت، اجلال لازم نشمرد و ظاهر و باطن در حق ايشان يکسان بدارد.
٣. التفات به عقل و کياست و علم خدمتکار
... التفات رأيِ پادشاهان آن نيکوتر که به محاسنِ ذاتِ چاکران افتد نه به تجمل و استظهار[٥٥] و تمّولِ بسيار، چه تجمّلِ خدمتکار به نزديک پادشاه عقل و کياست است و استظهار علم و کفايت؛ والَّذينَ اوتوا العِلمَ درجاتٍ. و اسبابِ ظاهر در چشم اصحابِ بصيرت و دلِ اربابِ بصارت وزني ندارد.
و در بعضي از طباع اين باشد که نزديکانِ تخت را به اکرام و اعزاز مخصوص بايد گردانيد و مرد از خاندانهاي قديم طلبيد و نهمت به اختيارِ اشراف و مهتران مصروف داشت. اين همه گفتند، اما عاقلان دانند که خاندانِ مرد خرد و دانش است و شرفِ او کوتاهدستي و پرهيزگاري. و شريف و برگزيده آن کسي تواند بود که پادشاهِ وقت و خسرو زمانه او را برگزيند و مشرّف گرداند. «قالَ بعضُ الملوکِ الاکابر: نَحنُ الزمانُ، مَن رَفَعناهُ ارتَفَعَ و مَن وَضَعناهُ اتَّضَعَ؛ ما روزگاريم هر که را بلند کنيم بلند گردد و هر که را پست نماييم، پست و حقير شود.» و از عاداتِ روزگار باش مالش اکابر و پرورش اراذل معهود است و هيچ زيرک آن را مُحال و مستنکِر[٥٦] نشمرد و هر گاه که لئيمي در معرضِ وَجاهت[٥٧] افتاد نکبتِ کريمي توقع بايد کرد.
... کارهاي خلايق به خِلافِ آن بر انواع مختلف و فنون متفاوت رود، اتفاق[٥٨] در آن معتبر نه استحقاق، گاه مجرمان را ثواب کردار مخلصان ارزاني ميدارند و گاه ناصحان را به عذاب ذلّتِ جانيان مواخذت مينمايند و هوا بر احوال ايشان غالب و خطا در افعال ايشان ظاهر و نيک و بد و خير و شرّ نزديک ايشان يکسان.
٤. جمع عفاف موروث و مکتسب و گماردن هر يک از پروردگان به کاري
... و ملوک را نيز اين همت باشد که پروردگان خود را کار فرمايند و اعتماد بر ابناي دولتِ خويش مقصور دارند و آن هم از فايدهاي خالي نيست، که چون خدمتکار از حقارتِ ذاتِ خويش باز انديشد شکر ايثار و اختيار لازمتر شناسد، زيرا که دريافتنِ آن تربيت خود را دالّتي[٥٩] صورت نتواند کرد، اما اين باب آنگاه ممکن تواند بود که عفاف موروث و مکتسب جمع باشد و حليَتِ فضل و براعت[٦٠] حاصل، چه بي اين مقدمات نه نام نيک بندگي درست آيد و نه لباسِ حقگزاري چُست.
٥. احتزار از اهلِ فسق و فجور
... و راست گفتهاند که آب کاريز و جوي چندان خوش است به دريا نرسيده است و صلاح اهل بيت آن قَدَر برقرار است که شريرِ ديو مردم بديشان نپيوسته است و شفقتِ بذاذري و لطفِ دوستي چندان باقي است که دورويِ فتان و دوزبانِ نمّام ميان ايشان مداخلتي نيافته است.
از اهلِ فسق و فجور احتزار بايد کرد اگر چه دوستي و قرابت دارند که مثل مواصلتِ فاسق چون تربيت مار است که مارگير اگر چه در تعهد وي بسيار رنج برد آخر خوشتر روزي دنداني بدو نمايد و روي وفا و آزرم چون شب تار گرداند.
تلاش ملوک بايد اين باشد تا بد گوهرِ نادان استيلا نيابد که قدر تربيت نداند و شکرِ اصطناع نگزارد.
... قال عليهالسلام: «اتَّقِ شَرَّ مَن اَحسَنتَ اليهِ عند مَن لا اصلَ لَهُ؛ از بدي کسي که به وي احسان کردهاي بپرهيز، کسي که اصل و گوهري ندارد.»
٦. اجبار نکردن کسي بر قبول عملي
... ملوک سزاوارند بدانچه براي کفايت مهمات، انصار و اعوان شايسته گزينند و با اين همه بر ايشان واجب است که هيچ کس را بر قبول عملي اکراه ننمايند که چون کاري به جبر در گردن کسي کرده شود او را ضبط آن ميسر نگردد و از عهده لوازمِ مناصحت به واجبي[٦١] بيرون نتواند آمد.
سياست خارجي
در کليله و دمنه مطالب بسياري به چشم ميخورد که قابل توجه سياستمداران و دولتمردان ميباشد. در باب گربه و موش، پادشاه و فنزه و بوف و زاغ در رابطه با سياست خارجي و روابط ميان دوستان و دشمنان سخن گفته است که به بخشهايي از آن اشاره ميکنيم.
١. دوستي و دشمني
الف) انواع دوستان: ... دوستان دو نوعاند: اول آن که به صدق رغبت و طوعِ دل به موالات گرايند و دوم آن که از روي اضطرار صحبتي نمايند و هر دو جنس از التماس منافع و احتمال مضارّ غافل نتوانند بود، امّا آن که بيمخافت به دواعيِ صفايِ عقيدت افتتاحي کند بر وي در همه احوال اعتماد باشد و به همه وقت ازو ايمن توان زيست و هر انبساط که نموده آيد از خرد دور نيفتد و آن که به ضرورت در پناه دوستي کسي در آيد حالات ميان ايشان متفاوت رود. گاه آميختگي و مباسطت[٦٢] و گاه دامن در چيدن[٦٣] و مجانبت و هميشه زيرک بعضي از حاجات چنين کس را در صورت تعذّر فرا مينمايد،[٦٤] آنگاه آن را به آهستگي به تيسير ميرساند و در اثنايِ آن خويشتن نگاه ميدارد که صيانت نفس در همه احوال فرض است تا هم به منقبتِ مرّوت مذکور گردد و هم به رقبت رأي و روّيت مشهور شود.
ب) انواع دشمنايگي: ... هيچ دشمنايگي را آن اثر نيست که عداوت ذاتي را، زيرا که چون دو تن را با يکديگر دشمنايگي افتاده باشد و به روزگار از هر دو جانب تمکن يافته و قديم و حديثِ[٦٥] آن به هم پيوسته و سوابق به لواحق مقرون شده[٦٦] پيش از سپري گشتنِ ايشان انقطاع آن صورت نبندد و عدمِ آن به انعدام[٦٧] ذاتها متعلق باشد و آن دشمنايگي بر دو نوع است: اول، چنانکه از آن شير و پيل که ملاقات ايشان بيمحاربت ممکن نباشد و اين هم شايد بود که مرهم پذيرد، که نصرت در آن يک جانب را مقرر نيست و هزيمت بر يک جانب مقصور نه، گاه شير ظفر يابد و گاه پيل پيروز آيد و اين جنس چنان مُتأَصّل[٦٨] نگردد که قلع[٦٩] آن در امکان نيايد و آخر به حيلت بلا بندي[٧٠] توان کرد و گر به شاني[٧١] در ميان آورد و دوم چنان که از آنِ موش و گربه و زاغ و غليواژ[٧٢] و غيرِ آن است که در آن مجاملت هرگز ستوده نيامده است و جايي که قصد جان و طمعِ نفس از يک جانب معلوم شد بي از آن چه از ديگر جانب آن را در گذشته سابقهاي توان شناخت يا در مستقبل صورت کند مصالحت به چه تأويل دل پذير تواند بود؟ و به حقيقت ببايد دانست که اين باب قويتر باشد.
در پايان اين قسمت، دو اصل را فرض ميداند:
اول. ... اغلب دوستي و دوشمنايگي ثابت نباشد و هر آينه بعضي به حوادث روزگار استحالت پذيرد.
دوم. احتراز عاجز از قادر... هيچ خير نيست خصم ذليل را در مواصلتِ خصم عزيز و در مجاورت دشمن قوي خصم ضعيف را.
... چه به سلامت آن نزديکتر که بيتوان از صحبت توانا احتراز نمايد و عاجز از مقاومت قادر پرهيز واجب بيند که اگر به خلافِ اين اتفاقي افتد غافلوار زخم گران پذيرد و هر که به آسيب غرور و غفلت در گردد کمتر تواند خاست و خردمند چون عنان اختيار به دست آورد و دواعيِ اضطرار زايل گردانيد در مفارقت دشمن مسارعت فرض شناسد و مثلاً لحظتي تأخير و توقف و تانّي و تردّد جايز نشمرد هر چند از جانب خويش سراسر ثبات و وقار مشاهده کند از جانب خصم آن در وهم نيارد و هر آينه از وي دوري گزيند.
اصول حاکم در زمان تيرگي روابط (جنگ)
جنگ همانند صلح از جمله موضوعاتي است که دغدغه اديان و مکاتب و انديشوران است. امکان بروز جنگ در همه زمانها و در همه مراحل وجود دارد. بيشترين درجه استفاده از زور در جنگ ميان دو يا چند دولت ميباشد که در آن نيروهاي مسلحِ طرفهاي متقابل، درگير اقدامات خشونتآميز متقابل ميشوند. در کتاب مورد نظر، جنگ را مذموم ميداند و لکن گاهي به ناچار به وقوع ميپيوندند، در آن صورت بعضي از اصول را بررسي ميکند.
١. نکوهش جنگ و مدارا با دشمن
... دشمن را به رفق و مدارا نيکوتر و زودتر مستأصل توان گردانيد که به جنگ و مکابره و از اين جا گفتهاند که «خرد به که مردي» که يک کس اگر چه توانا و دلير باشد و در روي مصافي رود ده تن را، يا غايت آن بيست را، بيش نتواند زد، امّا مردِ با غورِ دانا به يک فکرت ملکي پريشان گرداند و لشکري گران و ولايتي آبادان را در هم زند و زير و رو کند و آتش با قوت و حدَّتِ او اگر در درختي افتد آن قدر تواند سوخت که بر روي زمين باشد و آب با لطف و نرميِ خويش هر درخت را که از آن بزرگتر نباشد از بيخ براندازد که بيش قرار نگيرد. قال النبي عليهالسلام: «ما کان الرِّفق في شيءٍ قَطُّ اِلّا زانَهُ و ما کان الخَرقُ في شيءٍ اِلّا شانَهُ؛ نرمي داخل در چيزي نشد مگر آن که او را بياراست و درشتي داخل در چيزي نشد مگر آن که آن را زشت کرد.»
و چهار چيز است که اندک آن را بسيار بايد شمرد: آتش و بيماري و دشمن و وام. و اين کار به اصالتِ رأي و فرّ دولت و سعادتِ ذاتِ ملک نظام گرفت.
... خردمندتر خلق آن است که از جنگ بپرهيزد، چون از آن مستغني گردد و ضرورت نباشد که در جنگ نفقه و مؤونت از نفس و جان باشد در ديگر کارها از مال و متاع... .
... خردمند اگر چه به زور و قوت خويش ثقت تمام دارد تعرض عداوت و مناقشت جايز نشمرد و تکيه بر عدّت و شوکت خويش روا نبيند... .
٢. ضعيف نشمردن دشمن
... خردمند در جنگ شتاب و مسابقت و پيش دستي و مبادرت روا ندارد و مباشرتِ خطرهاي بزرگ به اختيار صواب نبيند و تا ممکن نگردد اصحاب رأي به مدارا و ملاطفت گرد خصم در آيند و رفع مناقشت به مجاملت اوليتر شناسند. دشمن ضعيف را خوار نشايد داشت که اگر از قوّت و زور درماند به حيلت و مکر فتنه انگيزد.
٣. اظهار عجز نکردن
... صواب نميبينم ملک را اظهار عجز، که آن مقدمه هلاک و داعي ضياع مُلک و نفس است.
٤. غنيمت شمردن فرصت
... هر که فرصتي فايت گرداند بار ديگر بر آن قادر نشود و پشيماني سود ندارد و هر که دشمن را ضعيف و تنها ديد و درويش و تهي دست يافت و خويشتن را از او باز نرهاند بيش مجال نيابد و هرگز در آن نرسد و دشمن چون از آن ورطه بجست قوت گيرد و عدّت سازد و به همه حال فرصتي جويد و بلايي رساند... .
البته در اينجا، دشمن کسي است که در دشمني خود ثابت قدم است و با نرمي و مدارا از دشمني خود دست بر نداشته در نتيجه اين بند با بندهاي قبل، جمعپذير است.
... عاقل از منافع دانش هرگز نوميد نگردد و در دفع مکايد دشمن تأخير صواب نبيند... .
... پادشاه کامکار آن باشد که تدبير کارها پيش از فوتِ فرصت و عدم مکنت[٧٣] بفرمايد و ضربتِ شمشير آبدارش خاک از زاد و بود[٧٤] دشمن بر آرد و شعله عزم جهان سوزش دود از خان و مان خصم به آسمان رساند... .
٥. التفات نکردن به سخن دشمن
... خردمند به سخن دشمن التفات ننمايد و زرق و شعوذه او را در ضمير نگذارد و هر چه از دشمن دانا و مخالف داهي تلطف و تودّد بيش بيند در بد گماني و خويشتن نگاه داشتن زيادت کند و دامن از او بهتر در چيند چه اگر غفلتي ورزد و زخم گاهي خالي گذارد هر آينه کمينِ دشمن گشاده گردد و پس از فوتِ فرصت و تعذّرِ تدارک، پشيماني دست نگيرد.
٦. ايجاد تفرقه بين دشمن
... عاقل ظفر شمرد دشمنان را از يکديگر جدا کردن و به نوعي ميان ايشان دو گروهي افکندن، که اختلافِ کلمه خصمان موجب فراغ دل و نظامِ کار باشد... .
... هيچ موجب دليري خصم را و استعلاي دشمن را چون نفرت مخلصان و تفرق کلمه لشکر و رعيت نيست.
٧. توجه به رأي ناصحان
... پادشاهان را به رأي ناصحان آن اغراض حاصل آيد که به مدّتِ بسيار و لشکر انبوه ممکن نباشد و رأي ملوک به مشاورت وزيران ناصح زيادت نور گيرد چنان که آب دريا را به مدد جويها مادّت[٧٥] حاصل آيد.
... بر خردمند اندازه قوت و زور خود و مقدار مکيدت[٧٦] و رأي دشمن پوشيده نگردد و هميشه کارهاي جانبين بر عقل عرضه ميکند و در تقديم و تأخيرِ آن به انصار و اعوان که امين و معتمد باشند رجوع نمايد تا آن چه از مساعدت بخت و موافقت سعادت بدو رسيده باشد ضايع و متفرق شود. چه اقسام خيرات به دالّتِ نسب و جمال نتوان يافت، لکن به وسيلت عقل و شنودن نصايح اربابِ تجربت و ممارست به دست آيد... .
٨. نزديکي به دشمن به قدر کفايت
... نزديکي به دشمن آن قدر بايد جست که حاجت خود بيابي و در آن غلوّ نشايد کرد که نفس تو خوار شود و دشمن را دليري افزايد... .
٩. دشمني نکردن با پادشاه پيروز و قوي
... و حکما گفتهاند که هر که با پادشاهي که از بَطَرِ نصرت ايمن باشد و از دهشتِ هزيمت[٧٧] فارغ مخاصمت اختيار کند مرگ را به حيلت به خويش راه داده باشد و زندگاني را به وحشت از پيش برانده، خاصه ملکي که از دقايق و غوامض مهمات بر وي پوشيده نگردد و موضع نرمي و درشتي و خشم و رضا و شتاب و درنگ اندران بر وي مشتبه نشود و مصالح امروز و فردا و مناظمِ[٧٨] حال و مَآل در فاتحتِ کارها ميشناسد و وجوهِ تدارکِ آن ميبيند و به هيچ وقت جانب حلم و استمالت نامرعي روا ندارد و ناموسِ باس و سياست مهمل نگذارد.
اصول حاکم بر روابط بينالملل
١. رعايت جوانب احتياط... قال النبي(ع): «اَحبَب حبِيبِک هوناً ما عسي ان يکون بغضَکَ يوماً ما، و ابعض بغضَکَ هوناً ما عسي اَن يکون حبيبَکَ يوماً ما؛ دوست خود را به نرمي و ميانهروي دوست بدار چه ممکن است روزي دشمن تو گردد و دشمن خودرا به نرمي و ميانهروي دشمن بدار شايد روزي دوست تو گردد.»
٢. اعتدال در روابط
... هيچ کس از يافتن خسارت و ادراک سعادات از دو تن محرومتر نباشد: اول آنکه بر کسي اعتماد نکند و به گفتار خردمندان ثقتِ او مستحکم نشود، ديگر آن که از قبول روايت و تصديق شهادت او امتناع نمايند و در آن چه گويد خردمندان را جواب نبود.
... خردمند نه تالّفِ[٧٩] دشمن فرو گذارد و طمع از دوستي او منقطع گرداند و نه به هر دوستي اعتماد کلي جايز شمرد و به وفاي او ثقت افزايد و از مکر دهر و زهر چرخ در پريشان گردانيدن آن ايمن شود و امّا عاقبت انديش التماس صلح و مقاومت دشمن را غنيمت پندارد؛ چون متضمن دفع مضرتي و جر منفعتي باشد. ٣. توجه به منافع و مضار روابط
... ميل جهانيان به دوستان براي منافع است و پرهيز از دشمنان براي مضار. اما عاقل اگر در رنجي افتد که در خلاص از آن به اهتمام دشمن اميد دارد و فرج از چنگال بلا بيعون او نتواند يافت، گرد تودّد بر آيد و در اظهار مودت کوشد. و باز اگر از دوستي خلاف بيند تحنب نمايد و عداوت ظاهر گرداند و بچهگان بهايم بر اثر مادران براي شير دوند و چون از آن فارغ شدند بيسوابقِ وحشت و سوالفِ ريبت آشنايي فرو گذارند و هيچ خردمند آن را بر عداوت حمل نکند، اما چون فايده منقطع گشت ترک مواصلت به خرد نزديکتر باشد و عاقل همچنين در کارها بر مزاج روزگار ميرود و پوستين سوي باران ميگرداند[٨٠] و هر حادثه را فرا خور حال و موافق وقت تدبيري ميانديشد و با دشمنان و دوستان در انقباض و انبساط و رضا و سخط[٨١] و تجلد[٨٢] و تواضع چنان که ملايم مصلحت تواند بود زندگاني ميکند و در همه معاني جانبِ رفق و مدارا به رعايت ميرساند. ٤. صلحطلبي
... و ان جَنحُوا لِلسَّلمِ فاجنَح لَها؛ چون به صلح ميل کردند تو نيز ميل کن به سوي آن.
... قال الله تعالي: «ولا تُلقُوا بايديکُم اِلَي التَهلکَة؛ با دستهاي خود، خويش را در هلاکت نياندازيد.» ٥. اجتناب از يار آزرده دل
... خردمندان از مقاومت يارِ متوحش[٨٣] نهي کردهاند و گويند هر چند مردم آزرده را لطف و دلجويي بيش واجب دارند و اکرام و احسان لازمتر شناسند بدگماني و نفرت بيشتر شود و احترازو احتراس[٨٤] فراوانتر لازم آيد.
... (خردمند) بر تميز او پوشيده نماند که از دوست مستزيد[٨٥] و قرين آزرده تحرّز، ستودهتر و از مکامنِ غدر و مکر او تجنب اوليتر خاصه که تغيُّظِ[٨٦] باطن و تفاوتِ اعتقادِ او به چشم خرد ميبيند و جراحتِ دلِ او به نظر بصيرت مشاهدت ميکند و آن را از جهتِ خويش به اهمالي مرموز يا مکاشفتي[٨٧] صريح موجبات ميداند، چه اگر به چرب زباني و تودّدِ او فريفته شود و جانبِ تحفّظ و تيّقظ را بيرعايت گرداند و هر آينه تير آفت را جان هدف ساخته و تيغ بلا را به مغناطيسِ جهل سوي خود کشيده:
لا تأمَنَن قوماً ظَلَمتَهُمُو
وَبَدأتُهُم بالشّتم و الرَّغمِ
ان يَأبُرُوا تَخلاً لِغيرِهِم
فالشيءُ تَحقِرُهُ وَ قَديَنمي
از قومي که برايشان ستم کردي و به دشنام و خوار کردنِ ايشان ابتدا کردي ايمن مباش که درختِ خرمايي را برايِ غير خود آبستن نمايند، باشد که چيزي را که کوچک و خوار بشمري و گاهي بزرگ شود و نمو کند. ـ اجتناب از حقد و آزار
... ميان دوستان و معارف احقاد[٨٨] و ضغائن[٨٩] بسيار حادث گردد چه امکان جهانيان از بسته گردانيدنِ راه آزار و خصومت قاصر است و هر که به نور عقل آراسته باشد و به زينت خرد متحلي بر ميراندنِ آن حرص نمايد و از احياي آن تجنّب لازم شمرد.
... در مذهبِ خرد قبول عذر ارباب حقد محظور است و طلب صلح رِه اصحابِ عداوت، حرام.
... حقد و آزار در اصل مخوف است خاصه که اندر ضماير ملوک ممکّن گردد که پادشاه در مذهب تشفي صلب[٩٠] باشد و در دينِ انتقام غالي[٩١]... .
و در نهايت: ... هر که پنج خصلت را بضاعت و سرمايه عمر خويش سازد به هر جانب که روي نهد اغراض پيش او متعذّر نگردد و مرافقتِ[٩٢] رفيقان ممتنع نباشد و وحشت غربت او را به مؤانست بدل گردد: از بدکرداري باز بودن،[٩٣] از ريبت و خطر پهلو تهي کردن[٩٤] و مکارم اخلاق را لازم گرفتن و شعار و دثار[٩٥] خود کم آزاري و نيکوکاري ساختن و حُسن ادب در همه اوقات نگاه داشتن.پي نوشت : * کليله و دمنه، مترجم نصرالله منشي، ويرايش علي رضوي بهارباري (يزد: بهاباد، ١٣٧٨). ١. هوا: ميل و خواهش نفس ٢. عاطل: بيپيرايه ٣. کافيان: کارگزاران ٤. داهيان: زيرکان ٥. عزايم: تصميمها، قصدها ٦. حليت: زيور، زينت ٧. ارزيز: قلع ٨. نشاندن: کارگذاشتن ٩. مطعون: سرزنش شده ١٠. نفاذ: جاري گشتن ١١. اصطناع: نيکويي کردن، گزينش ١٢. غنيت: بينيازي ١٣. فضول: فزوني جستن ١٤. بطر: سرخوشي و سرمستي و ناسپاسي ١٥. برانداختن: سنجيدن ١٦. تحصين: نگهداري ١٧. تواتر: پيدرپي بودن ١٨. اختلاف: آمدوشد ١٩. متحلّي: آراسته ٢٠. مباشرت: اقدام به کاري کردن ٢١. حرمان: بينصيبي ٢٢. خلاف روزگار: ناسازگاري و مخالفت ايام ٢٣. ناپيوسان: پيشبيني نشده ٢٤. مولع: آزمند ٢٥. سماع: سرود و موسيقي و دست افشاني ٢٦. مناقشت: ستيزه کردن ٢٧. مجاملت: خوش رفتاري کردن ٢٨. ايثار: ترجيح دادن، برگزيدن ٢٩. مخالطت: آميختن با کسي ٣٠. مهنا: گوارا ٣١. سداد: استواري، راستي ٣٢. غزارت: افزوني و بسياري ٣٣. تَمکُّن: پابرجا شدن ٣٤. خداع: مکر و فريب ٣٥. وبال سخط: عذاب خشم ٣٦. تبع: پيروان ٣٧. نهمت: منتهاي همت ٣٨. حازم: دورانديش ٣٩. معاينه: به چشم ديدن ٤٠. از جاي بردن: خود را باختن ٤١. صنايع: برگزيدگان. ٤٢. رويّت: تامَل. ٤٣. معوّل: تکيه گاه. ٤٤. تصوّن: خود را نگه داشتن. ٤٥. عفاف: پرهيزگاري. ٤٦. تورّع: پرهيزگار شدن. ٤٧. نزاهت: پاکدامني. ٤٨. تعفّف: عفت ورزيدن. ٤٩. تقشّف: سخت گذراندن. ٥٠. انتماي: وابستگي. ٥١. ترشيح: لياقت آمادگي براي خدمت. ٥٢. تحرز: خويشتن داري. ٥٣. سست بروت: در اينجا سست رأي. ٥٤. مبرّت: نيکوکاري. ٥٥. استظهار: ثروت و دولت مندي. ٥٦. مستنکر: ناشناخته، مورد انکار. ٥٧. وجاهت: صاحب جاه و مقام شدن. ٥٨. اتفّاق: موافقت. ٥٩. دالّتي: حق مسلم. ٦٠. براعت: برتري ، تفوق. ٦١. به واجبي: چنان که بايد. ٦٢. مباسطت: گشادهرويي. ٦٣. دامن در چيدن: دوري کردن. ٦٤. فرا مينمايد: جلوه ميدهد. ٦٥. قديم و حديث: کهن و نو. ٦٦. سوابق به لواحق مقرون شده: وقايع گذشته با حوادث تازه جمع گشته است. ٦٧. انعدام: نابودن شدن. ٦٨. متأصّل: ريشهدار و استوار. ٦٩. قلع: از جا کندن. ٧٠. بلابندي: بستن راه بلد. ٧١. گربه شاني: ميانه را گرفتن. ٧٢. غليواژ: زغن، شوش گير. ٧٣. مکنت: توانايي ٧٤. زاد و بود: زادگاه ٧٥. مادّت: فزوني پيوسته ٧٦. مکيدت: حيلهگري ٧٧. هزيمت: شکست ٧٨. مناظم: چگونگي جريان و پيشرفتِ مرتب امور ٧٩. تالّف: اظهار تمايل به دوستي کردن ٨٠. پوستين سوي باران گرداندن: به اقتضاي روزگار و شرايط عمل کردن ٨١. سخط: خشم گرفتن ٨٢. تجلد: دليري ٨٣. متوحش: آزرده شدن از کسي. ٨٤. احتراس: خود را حفظ کردن. ٨٥. مستزيد: دل آزرده. ٨٦. تغيّظ: خشم گرفتن. ٨٧. مکاشفتي: آشکارا دشمني کردن. ٨٨. احقاد: کينهها. ٨٩. ضغائن: کينهها. ٩٠. صلب: سخت، استوار. ٩١. غالي، غلو کننده. ٩٢. مرافقت: ملاطفت. ٩٣. باز بودن: دوري گزيدن. ٩٤. پهلو تهي کردن: پرهيز کردن. ٩٥. شعار و دثار: کنايه از ظاهر و باطن.